امروز روز سپاس گذاری از خداوند است
زیرا که عشق را آفرید تا یادم باشد کسی هست برای عاشق بودن
تا با تمام وجود به او بگویم :
یلدای من ... عشق من
روزت مبارک

شب قبل عقدیمون بر خلاف یلدا جون من استرس فردارو داشتم و خوابم نمی برد . تموم کارای فردارو دونه به دونه تو ذهنم مرور میکردم ( حتی رقص و نکاتش
) . بگذریم ... صبح تا چشامو باز کردم اولین کارم این بود که به یلدا زنگ زدم
. می خواستم هر چه زودتر ببینمش . صبحانه رو خوردمو سر وقت رفتم خونه ی پدر خانوم گرامی . همه جا بوی شادی میداد
. لباس عروس یلدارو که دیدم یهو دلم ریخت
. با یلدا و خواهر خانوم گرام به سمت آرایشگاه روانه گشتیم . در راه دل درگرو یار بودو فکرمشغول مجلس و محفل که ما گلش بودیم
. در افکار خود مستشرق و دست در دست یار به مقصد رسیدیم و وقت وقت خداحافظی بود تااااا آن هنگام که بانوی شبهای مهتابی رخ بر بتابندو و محو تماشایشان شویم
. بلهههه . از یلدا جونو خ.خ گرامی خداحافظی کردمو تنهای تنها ( بدون یلدا) برگشتم سمت خونه . چون تموم کارام لیست شده و مرتب بود یخورده وقت خالی داشتم . (آخه یکی نیست بگه اون یه خورده وقت خالیت بخوره تو سرت !! وسط این سیل استرس باز تو وقت خالی کردی بشینی بیشتر ؟؟؟
) ... حدود ساعت یازده بود از حمام اومدم و کت شلوارو پیراهنو کمربندو کفشو عطرو کرواتوو همرو گذاشتم تو ماشین و گازشو گرفتم سمت آرایشگاه .. حالا نیست منم ریلکس
همینجوری داشتم از رنگه به رنگ شدن چراغ راهنمایی و ترافیک لذت میبردم ... بالاخره رسیدم آرایشگاه . خوشبختانه آرایشگاه و
گل فروشی
کنار هم بودن و نیازی نبود بعدش باز برم تو قلب ترافیک ... از قبل با یلدا جونم رفته بودیم گل فروشیو یه دسته گل خوشتیل مشتیل انتخاب کرده بودیم . ماشینو گذاشتم گل فروشیو پریدم تو آرایشگاه . آقای آرایشگر ( مسعود آقا ) خیلی کارش درست بود و طبق قرار کار دوماد قبلیرو تموم کرد ( نکشتش ها به جان خودم !! " اصلاحشو تموم کرد" ) و چسبید به من
... هی موهامو میشست هی خشک می کرد هی میمالید هی میشست هی میمالییددددد !!! بابا بخدا عروسا حق دارن خسته شن
... خلاصه بعد چندی کار اصلاحو گریمم تموم شد . مسعود آقا بهم گفت : خوب شادوماد بپر کت و شلوار دومادیتو بپوش بیا بشین واسه آخرین مرحلش ... منم رفتم تو پرو و لباسامو پوشیدم .آقا مسعود مشغول شدو وقتی رفت کنار و خودمو دیدم بهش گفتم : ای ول آقا مسعود ... بزنم به تخته خیلی خوشکل شده بودم . ..![]()
ماشین و دسته گل هم آماده بود و همه چی آماده ی استارت یه جشن شاد و عالی .... موبایلم زنگ خورد . یلدا جونم بود . عروسم تموم شده بودو منتظر من تا بریم آتلیه . حالا همه چی حاضر فقط یچی کم بود اونم ورپریده این خانوم فیلمبردار ... آخ بدم میاد از بد قولی ... یکی از دوستامو مسئول هماهنگی با فیلم بردار کرده بودم اما مثل اینکه فیلم بردارمون یه ربع بیست دقیقه ای بد قولی کرده بود . منم هی تندو تند زنگ میزدم بهش میگفتم پس چرا نمیاین ؟؟؟ بنده خدا دوستم وقتی رسید جلوی گل فروشی
فکر کردم مایکل شوماخر پشت فرمونه .... خلاصه یه منت همچین درست درمون گذاشتم سر این فیلم برداره
و پروژه فیلم عقدیمون با خروج من از گل فروشی همراه دسته گل کلید خورد ![]()
. آقا این خانوم فیلمبرداره هی میگفت ازین زاویه ازون زاویه برو عقب بیا جلو بشین تو ماشین پیاده شو سوئیچو بازکن فلاشر بزن حرکت کن نه برو عقب بپربالا بیا پایین ووووووووووووو اووووه .... بماند که چقد کات دادو دوباره گرفت ... خلاصه توی مسیرم چند دقیقه ای ازکنار ماشین عروس هم ازم فیلم گرفتن اما خدا وکیلی چون یلدا جونم باهام نبود یه جوری بودم . تو مسیر به بیشتر ماشینهایی که از کنارشون رد میشدم واسم بوق عروسی میزدن
....دیگه داشتیم یواش یواش به آرایشگاه نزدیک میشدیم
... توی مسیر با عروس گلم در ارتباط بودیم .
.. قلبم
داشت
تند تر
میزد
... داشتم به لحظه ای نزدیک می شدم که سالها توی رویاهام مرورش میکردمو بازیگرش بودم![]()
... ماشینو درست جلوی درب آرایشگاه نگه داشتم ... بله ... بالاخره رسیدیم .......
اینو داشته باشین تا بریم صحنه ی آرایشگاه و ملاقاتمونو از زبون یلدا جونم بشنویم ...
شاد باشید و عاشق
یا علی![]()
سلام به همه دوستای گل خودم.... اومدم اگه بشه بقیه ماجرای عقدی رو واستون تعریف کنم...
تا اونجا گفتم که سپهر جونم اومد دنبالمون و من و خواهرم ساعت ۹ با لباس و بقیه مخلفات رفتیم آرایشگاه... اون روز به جز من یه عروس دیگه هم داشتن که ایشون باید زودتر از من آماده می شد . من قرار بود ساعت ۲ آماده باشم...به خواهرمم گفته بود ساعت یک بیاد که بنده خدا چون من تنها نباشم اومد پیشم و بعد یه نیم ساعتی رفت... منم اول نشستم و پریسا جون( اسم خانوم آرایشگر و همچنین اسم آؤایشگاه پریسا بود) به ابروهام نقش داد و چون سپهر جون از ابروی باریک خوشش نمی یاد خودمم همین طور تاکید کردم که زیاد ابرومو باریک نکنه... اونم خندید و گفت ابروهای به این قشنگی حیفم میاد باریکشون کنم
. عروس خانوم دیگه قبل از من اومده بود و رفته بود تو اتاق آرایش... بعد از اینکه به ابروهام نقش داد رفتم نشستم و موهامو کلا صاف کردن...(آخه موهامو فر زده بودم چند ماه پیش) بعد از اینکه موهامو صاف کردن رفتم تو اتاق آؤایش و خود پریسا جون اون یکی عروسشو که تقریبا تموم شده بود رو سپرد دست شاگرداش و امو سراغ من... یه نگاهی بهم کرد و یه خورده متفکرانه فکر کرد و گفت نظرت رو آرایش نسکافه ای چیه؟؟ یه خورده فکر کردم و گفتم بد نیست، خندید و گفت خیلی هم عالیه بهت می یاد و شروع کرد به کار کردن روی صورتم... می خواست واسم مژه بذاره گفتم منکه مژه هام بلنده نمی خواد دیگه گفت من می گم می خواد یعنی می خواد خلاصه چشمتون روز بد نبینه مژه زدن همانا و اشکای من همانا.... من چشام خیلی حساسن تا یه ربع بعدش از چشام اشک می اومد و خودشون کشتن تا آرایش چشمم بهم نریزه یکی آروم باد می زد یکی گوش پاکن دستش بود و اشکمو می گرفت ... صحنه ی تماشایی بود... خلاصه بعدش که آؤایشم رو تموم کرد باز رفت سراغ اون یکی عروس و منم بردن تا لباسمو تعویض کنم وقتی خانومه داشت کمکم می کرد واسه لباسم کلی ازم تعریف کرد و گفت خیلی زود عروس شدی
گفتم فکر می کنید چند سالمه؟؟؟ گفت خیلی داشته باشی ۲۰ سالت بیشتر نیست... داشتم می مردم از خنده گفتم من ۲۵ سالمه اصلا باور نمی کرد... خلاصه بعدش که لباسمو پوشیدم اومدم واسه موهام... دو سه نفری اومدم رو سرمو و تمام موهامو با سایزای مختلف بابلیس پیچیدن... راستش من اصلا خوشم نمی اومد مثل اکثر عروسها موهامو جمع درست کنه و خوشبختانه خود پریسا جونم نظرش این بود که موهامو باز درست کنه...خلاصه این قسمت کارشون که تموم شد اومدو به موهام فرم داد و بعدشم تورمو زد (تورم خیلی قشنگ و فانتزی بود) بعدشم تاج روی موهام کج گذاشت طوری که یه کوچولوش رو صورتم بود و موهام حلقه از زیرش می زد بیرون... بعدشم که رفتم واسه ناخن هام و ناخن هامو درست کردن ... تو این مدت زمان اون عروس دیگه هم آماده شد و مامانش واسه آب گوشت آورده بود و داشت غذا می خورد همراهی اون عروس خانوم مامانشون بودن ...غذای منم که سپهر جون واسم فرستاده بود خانومه واسم آورد و خوردم اینم داشته باشید که تو این مدت زمان سردرد بودم وحشتناک که بعد از غذام همونجا تو آرایشگاه یه دیکلوفناک خوردم اما بازم تاثیری نکرد سرم داشت از درد منفجر می شد... من قبل از ساعت ۲ آماده بودم و به سپهر جونم زنگ زدم اما هنوز حاضر نبود خنده ام گرفته بود آخه همیشه عروس ها دیر حاضر می شن ایندفعه برعکس بود...خلاصه تا ساعت یه ربع به سه اگه اشتباه نکنم منتظر موندم خواهرمم تو این فاصله زمانی آماده شده بود و خیلی ناز شده بود تا ساعت یه ربع به سه که سپهر جونم اومدم دنبالم.........
تا اینجا رو داشته باشید بقیه اش باشه واسه سری بعد (همینجا به سپهر جونم بگم که این بازه زمانی رو از دید خودش اینجا بنویسه تا من بقیه اش رو ادامه بدم)
همگی تون رو دوست دارم الهی لحظه هاتون سرشار از شادی باشه
مجلس ما یکشنبه دوم آبان بود... من و خواهرام از ۳۰ ام رفتیم مشهد و سپهر جونم هم قرار شد بعدا بیاد... تو اون مدتی که مشهد بودیم قبل از آمدن سپهر جونم همش با خواهرا دنبال آهنگ مناسب می گشتیم که با اون آهنگ برقصیم آخه قبلش اینقدر سرمون شلوغ بود که من و سپهر هیچ تمرینی با هم نداشتیم ... خلاصه که چندتا آهنگ رو انتخاب کردیم و با هزار تا مسخره بازی می رقصیدیم و می خندیدیم
... تا اینکه سپهر جونم اومد و یه آهنگ آورد که تصویب شد من و سپهر با هم با این آهنگ برقصیم...بلند شدیم یکی دوبار با هم تمرین کنیم و این وسط گاهی خواهر کوچیکه ام نقش داماد رو بازی می کرد و کلی می خندیدیم با هم قرار گذاشته بودیم که یه قسمت از آهنگ رو من دست سپهر جونمو بگیرم و بچرخم وای که چقدر با این قضیه اش خندیدم ... یادش بخیر...
خلاصه من شنبه صبح وقت آرایشگاه داشتم واسه اصلاح و پاکسازی که جمعه تماس گرفتن و گفتن شنبه عصر بیا
بالاخره با خواهرم شنبه عصر رفتیم آرایشگاه و من اصلاح کردم و بعدشم واسه پاکسازی که فکر کنم جمعا یه ساعت یا بیشتر طول کشید.راستی ابروهامو رنگ کرد که کلی به صورتم می اومد... بعدش سپهرجونم اومد دنبالمون و رفتیم خونه و کلی ازم تعریف کرد
.شب سپهر جونم رفت خونه خودشون خوابید و منم خونه خودمون و قرار شد من فردا (یکشنبه) ساعت ۷ صبح برم دوش بگیرم که ساعت ۹ آرایشگاه باشم و ساعت ۲ هم آماده باشم... شب رو فوق العاده راحت بدون هیچ استرسی خوابیدم... صبحم دوش گرفتم و سپهر جونم اومد دنبالمون و لباس رو برداشتیم و رفتیم آرایشگاه....
( از قضیه لباس یادم رفت بگم: ما رفته بودیم لباس انتخاب کرده بودیم و رزرو کرده بودیم واسه دوم اما قرار بود دو روز قبلش واسه پرو برم که خانومه گفت لباس آماده نیست و عصر بیان...عصرم آماده نبود و حسابی اعصابم بهم ریخته بود بالاخره لباس آماده شد و رفتیم که من لباس رو پرو کنم که چشمتون روز بد نبینه لباس افتضاح شده بود و به تنم گریه می کرد... تو پرو اشکم در اومد و اون خانوم اون روز نبود یه خانوم مهربون دیگه بود تا این شرایط رو دید سریع گفت درش بیار اینو تا برات لباس دیگه بیارم و بابا مامانم و خواهرام و سپهر جونم رفتن و یه لباس دیگه آورد برام که خوشبختانه خیلی قشنگتر از قبلی بود و کلی بهم می آمد...ازش تشکر کردم و لباس درآوردم و لباسو فرستاد واسه یه تغییرات جزئی و قرار شد فرداش بریم بگیریم)
بقیه اش باشه واسه یه سری دیگه حالا یا من کاملش می کنم یا سپهر جونم
همه تون رو دوست دارم
امروز بعد از مدتها اومدم ... راستش اعصابم به شدت خورده... همه اش هم مربوط به کارای مهده... از یه طرف خانواده ها از یه طرفم مربی هام... گاهی اوقات فکر می کنم به خدا به مربی هام خوبی کردن نیومده باور کنید قصد تعریف ندارم ولی تا لب تر کنند همه چی رو براشون فراهم می کنم و اصلا هم بهشون سخت نمی گیرم تا بچه ها رو خوب آموزش بدن و جذب کنند و کار تکی ارائه بدن آخرشم امروز از یه کلاس ۱۴ نفری ۶ نفرشون شیفت بعدازظهر بودن از ۸ نفر شیفت صبح فقط یه نفر اومده
به مربیش می گم بابا هزینه تلفن رو که من پرداخت می کنم زنگ بزنید پیگیر غائبین باشید همهش پشت گوش می ندازه و آجر هم از ۷ نفر به دو نفر زنگ زده ...کفرم در اومده بود
از طرفی هم خانواده های گرامی به روی خودشونم نمی یارن که بابا مهدکودکم خرج داره من اگه گنجم می داشتم تموم می شد انگار نه انگار که باید شهریه بدن
...، یا یه هفته بچه شون رو نمی یارن دو روز می یارن باز یه هفته نمی یارن اونوقت توقع دارن که بچه شون تمام آموزش ها رو یاد داشته باشه می گم بهش مامان محترم بچه تون غیبت نکنه می گه شد دیگه از این به بعد مرتب می یاد باز هفته دیگه روز از نو روزی از نو...
خلاصه که در حد انفجار عصبانیم
.
احتمالا امروز یه پست دیگه هم اگه وقت کنم می ذارم در مورد گذشته ها و مطالبی که قول دادم بگم و نگفتم...
همه تون رو دوست دارم و می بوسمتون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمی دونم چرا دلم یهو هوای وبلاگ و دوستامو کرد و اومدم اینجا یه سری بزنم و یه چند خطی بنویسم. بابت قضیه سهر جونم که همه چی به خوبی حل شد و یه دلخوری بود که خدارو شکر با صحبت کردن من و سپهر با هم و ارائه راهکار به هم دیگه رفع شد و امیدوارم دیگه پیش نیاد![]()
این روزا سرمون خیلی شلوغه اینقدر دوست دارم بیام اینجا و از روی استراحت ماجرای مجلسمون رو تعریف کنم... فقط همینو بگم اینقدر که فکر می کردیم پر استرس باشیم نبودیم و خیلی راحت بودیم و عالی برگزار شد
همه تون رو دوست دارم و می بوسمتون![]()
![]()
![]()
![]()
یه تشکر ویژه از نقلک جونم و شاینی جونم که تنهامون نمی ذارن و بهمون سر می زنن
می دونم خیلی خیلی تاخیر داشتیم ولی خوب بالاخره اومدیم...
خیلی ماجراها پیش اومد که بی خبرید مهمترینش قضیه مجلسمون که برگذار شد و بازم قول می دم مفصل مفصل مفصل تعریف کنم.
این روزا سر من و سپهر خیلی شلوغه... من درگیر کارای مهد و سپهر درگیر کارای بیمه...
یه چند روزی هست که سپهر جونم تو خودشه... دلم بدجور گرفته اس بابت این قضیه... بالاخره امروز ظهر بهش گفتم چرا تو خودتی گلم؟؟؟؟ بازم بهم نگفت ولی قراره با هم صحبت کنیم...
ذهنم خیلی مشغول سپهره...می ترسم ایراد از پرکاری های من باشه و به سپهر نرسیده باشم...ولی خدا خودش شاهده سعی می کنم تمام خستگی های مهد رو بذارم کنار و وقتی کنار سپهرم فقط به خودش و زندگی مون فکر کنم نه چیز دیگه... راستش یه خورده خیلی خسته ام... از هفت و نیم صبح تا ۵ عصر یا ۸ شب کار کردن خسته ام کرده ولی بازم سعی می کنم واسش کم نذارم و با یه برنامه ریزی دقیق و آینده نگری به فکر سپهرم و زندگی مون باشم......
خدا جونم !!!!یعنی چرا سپهر تو خودشه؟؟؟؟![]()
![]()
چشمانم را باز میکنم . ساعت ۰۱:۰۱ دقیقه بعد از ظهر ... ولی مردم دگر آرام آرامند چون دل من و یاد تو